گردو و درخت

گردو غلتید و به ریشه درختی گیر کرد. ریشه،گردو را در خود نگه داشت. گردو اما مى خواست بغلتد و برود، ببیند و کشف کند، اما ریشه ان را نگه داشت.گردو گفت: رهایم کن مى روم و بر مى گردم و همه چیزهایى را که دیدم برایت تعریف مى کنم. ریشه لبخندی زد و گفت: مى روی عاشق دنیا مى شوی و هرگز بر نمی گردی ولی اگر تو را اینجا نگه دارم درختی می شوی بزرگ و پر گردو که مرا از تنهایی در می اوری...
ریشه برای گردو زمزمه می کرد درحالی که گردو اولین جوانه سبزپدیدار گشت.

+نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱٢ ‎ب.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()