معنای واقعی عشق

شیوانا با یکی از شاگردان از راهی می رفت. در نزدیکی یک مزرعه آباد کنار چشمه برای استراحت منزل کردند.مرد ثروتمندی مالک آن مزرعه بود. آنها را از راه دور دید و برای آشنایی کنارشان نشست. شیوانا توضیح مختصری داد و گفت: "عازم مسیری هستم و اینجا استراحت می کنم! " مرد ثروتمند با غرور و خنده گفت: " من ادم ثروتمند ولی عاشق پیشه ای هستم.این خانم همسر اولم است. من تا امروز عاشق چندین خانم شده ام و چند نفر از انها را علاوه بر این خانم به همسری گرفته ام. همسرم هم این خصلت عاشق پیشگی مرا پذیرفته و با ان کنار امده است! می گویید نه از خودش بپرسید؟ "
زن آهی کشید و لبخند تلخی زد و هیچ نگفت. شیوانا تبسمی کرد و به مرد ثروتمند خیره شد و گفت: "چرا برای کارهایی که می کنی از اسامی و القاب شیرین و جذاب به غلط استفاده می کنی. بگو مرد هوس بازی بودم و برای خاموش کردن اتش هوس خودم به همسرم خیانت کردم و سراغ زن های دیگر رفته ام. چرا بی جهت کلمه عشق را خراب می کنی. "
مرد ثروتمند با عصبانیت از جا برخواست و دست زن اولش را گرفت تا برود. در همین حال با صدای بلند گفت: "این پیرمرد معنای عشق و عاشق پیشگی را نمی فهمد.بی خود سفره دلم را پیش او گشودم و راجع به خودم صحبت کردم. "
زن در حالی که همراه مرد می رفت به او گفت: "ای کاش معنای عشق را از خودش می پرسیدی.تو که می گویی از جوانی به صد نفر نرد عشق باختی و به همه عشق و محبت خود را نمایاندی باید بتوانی برای تعریف او از عشق جوابی بیابی! "
مرد ثروتمند کمی به خود مغرور شد. ایستاد و با صدای بلند خطاب به شیوانا گفت: "خوب!تو که این قدر راجع به هوسرانی . هوس بازی میدانی بگو عشق معنایش چیست؟"
شیوانا با لبخند گفت: "عشق دادن یک دل به صد یار نیست! دادن صد دل به یک یار است! اگر تو خیلی عاشق پیشه بودی از جوانی تمام دل . وجودت را پای همین همسر اولت می ریختی! این معنای عشق است. بقیه اش هوس بازی است. "

+نوشته شده در ٥ آبان ۱۳۸٩ساعت۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()
داستان گوجه فرنگی

روزی مرد بیکاری در جست و جوی کار به عنوان"نظافتچی" به شرکت مایکروسافت رفت.مدیر منابع انسانی با مصاحبه کرد و سپس برای گرفتن تست او را به شستن زمین گمارد.
پس از اتمام کار مدیر او را استخدام کرد و به او گفت: "تو استخدام شدی.ادرس پست الکترونیکی ات را به من بده تا فرم تقاضانامه و همین طور تاریخ شروع به کار را برایت بفرستم." مرد جواب داد: "اما من کامپیوتر و پست الکترونیکی ندارم." مدیر منابع انسانی پاسخ داد: "در این صورت،متاسفم.در دنیای امروز چنان چه پست الکترونیکی نداشته باشی به این معنی است که اصلا وجود نداری.و کسی که وجود ندارد چگونه می خواهد شغلی داشته باشد."
مرد مایوس و ناامید از انجا خارج شد.نمی دانست با تنها دارایی ته جیبش که فقط 10 دلار بود چه کند.با خود فکری کرد و تصمیم گرفت به سوپر مارکت رفته و به اندازه 10 دلار گوجه فرنگی بخرد.سپس،خانه به خانه،گوجه فرنگی ها را در کمتر از 2ساعت فروخت و موفق شد دارایی اش را دو برابر کند.ان روز 3بار این کار را انجام داد و با 60 دلار به خانه بازگشت.در نتیجه،مرد متوجه شد که به این طریق نیز می تواند امرار معاش کند.از ان پس صبح ها زودتر از منزل بیرون می رفت و شب ها دیرتر بازمی گشت.به این ترتیب،سرمایه اش هر روز 2یا3برابر می شد.در مدت کوتاهی،یک گاری خرید.سپس،یک وانت و پس از ان،تعدادی وسایل نقلیه مخصوص این کار خریداری کرد.
سال ها گذشت.ان مرد به یکی از بزرگترین خرده فروش های مواد غذایی در امریکا تبدیل شد.بنابراین تصمیم گرفت برای اینده خود و خانواده اش برنامه ریزی کند و فکر کرد بهتر است از یک بیمه عمر استفاده کند.به این خاطر به یکی از دفاتر بیمه تلفن کرد و یکی از طرح های ان را انتخاب کرد.پس از پایان مکالمه بیمه گر ادرس پست الکترونیکی او را جویا شد. مرد در پاسخ گفت: " من پست الکترونیکی ندارم."
بیمه گر با کنجکاوی تمام گفت: "خدای من!شما پست الکترونیکی ندارید و با این وجود موفق شده اید چنین امپراتوری را بنا نهید. ایا می توانید تصور کنید اگر یک ادرس پست الکترونیکی داشتید چه کارهایی که می توانستید بکنید؟!! مرد اندکی تامل کرد و سپس جواب داد: "بله،احتمالا الان نظافتچی شرکت مایکروسافت بودم! "

                    

+نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت۸:٤٥ ‎ق.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()
جعبه کفش

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. انها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود و از شوهرش خواسته بود هرگز ان را باز نکند و در مورد ان هم چیزی نپرسد.
در همه این سال ها پیرمرد ان را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بلاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد اورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت ان رسیده که همه چیز را در مورد ان جعبه به شوهرش  بگوید. و از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95هزار دلار پیدا کرد.
پیرمرد در این باره از همسرش سوال کرد. پیرزن گفت:"هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید." او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافمم."
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سال های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:"عزیزم،خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا امده؟"
پیرزن در پاسخ گفت:"اه، عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام."

+نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت٦:۳۳ ‎ب.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()
عشق برمودایى مادر!

توی سکوت صبحگاهی با یک پیاده روی مشابه به دویدن استقامت! در حال قدم زدن بودم. کمی عجله همراهم بود که به موقع خودمو به مقصد برسونم. در امتداد نگاهم به درازی کوچه برای تخمین مسیر باقی مانده، مادر و دخترک یکی،دو ساله ای رو دیدم. چند ثانیه ای ارزشمند و طلایی رو تجربه کردم. چند ثانیه ای که مادر و دخت از کنارم رد شدند و من دیدم که دخترک با پاهای کوچولو کج راه می رفت و مادر به چه عشقی دختر گلم دختر گلم میب گفت و دستای دخترشو محکم گرفته که نیفته...

صبوری و عشق مادرانه رو با همه وجوذم حس کردم. عشق از مادری که شاید حتی گذر من از کنارشون رو ندیده. اما به قدری قدرت این عشق قوی بود که مثل مثلث برمودا منو جذب خودش کرد!     من برای چند ثانیه یک عشق واقعی رو تجربه کردم! یه عشق واقعی که حتی ارامش خودشو به غریبه در گذر تقدیم کرد!

+نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت۸:۳۱ ‎ب.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()
مالنا و رودان

وواااااااى...تعجبتعجب دارن عقش بازی می کنن...خجالت

+نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت٧:٢٢ ‎ب.ظتوسط هانیه قهرمان | نظرات ()